العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

295

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

خيره ميكرد . من اين تمنا را داشتم كه آن بند شلوار از من باشد . تا اينكه وارد كربلا شديم و آن حضرت شهيد شد و آن بند شلوار با آن بزرگوار بود . من خود را در مكانى پنهان نمودم . وقتى شب فرا رسيد و از مخفيگاه خود خارج شدم و در آن صحنه نورى را بدون ظلمت و روزى را بدون شب ديدم و جسد كشتگان روى زمين افتاده بود . من به علت آن شقاوت و خباثتى كه داشتم به ياد آن بند شلوار آمدم و با خويشتن گفتم : به خدا قسم من بدنبال امام حسين ميروم ، شايد آن بند شلوار در شلوار او باشد و من آن را غارت كنم . من همچنان به صورت كشتگان نگاه ميكردم تا اينكه با جسد حسين عليه السلام مصادف شدم و ديدم از ناحيهء صورت به روى زمين افتاده است . ولى جسد مقدسش سر ندارد . نور آن حضرت ميدرخشيد و بدنش غرقه به خون بود . بادها به بدن مباركش ميوزيد با خويشتن گفتم : به خدا قسم اين حسين است . وقتى بشلوار آن حضرت نگاه كردم ديدم همانطور است كه ديده بودم . نزديك آن بزرگوار رفتم و دست بردم تا آن بند شلوار را غارت نمايم . ولى ديدم آن حضرت چندين گروه به آن زده است . من همچنان فعاليت ميكردم تا يك گره از آنها را باز كردم . ناگاه ديدم آن بزرگوار دست راست خود را آورد و به نحوى آن بند شلوار را گرفت كه من نتوانستم دست مقدسش را رد كنم و بند شلوار را برگيرم و به آن دست يابم . نفس ملعون من مرا وادار نمود تا چيزى بدست آورم و دست‌هاى حسين را بوسيلهء آن قطع نمايم . لذا شمشير شكسته‌اى را كه بنظرم آمد برداشتم و دست راست مقدس آن حضرت را بوسيلهء آن از بند جدا كردم . سپس دست آن مظلوم را از بند شلوار دور نمودم و دست خود را بردم تا گره بند شلوار را باز كنم . ولى ديدم آن حضرت دست چپ خود را دراز كرد و آن را گرفت ، چون من نتوانستم آن بند شلوار را غارت كنم لذا آن شمشير شكسته را برداشتم و دست مبارك او را بريدم و از آن بند شلوار جدا نمودم . دست خود را دراز